یادداشت ویژه روز خبرنگار | ویردارخبر به قلم سارا سپهوند؛

ساعت دو بامداد است.

شهر خوابیده، اما چراغ آشپزخانه یک خانه هنوز روشن است.

بخار آرام از قابلمه بالا می‌رود. غذای فردا آماده می‌شود؛ برای روزی که هنوز معلوم نیست مادر خانه چه ساعتی به آن برگردد. کنار اجاق، تلفن همراهی است که ممکن است هر لحظه با یک تماس، سکوت شب را بشکند.

روی صندلی، کیف خبرنگاری قرار دارد.

او هم‌زمان به فردا فکر می‌کند؛ به صبحانه بچه‌ها، کیف مدرسه، تکالیف و تمام چیزهایی که یک مادر نمی‌تواند به «بعداً» موکول کند.

اما خبر هم منتظر نمی‌ماند.

گاهی نیمه‌شب می‌رسد، گاهی وسط مهمانی و گاهی درست در لحظه‌ای که بچه‌ها منتظرند مادرشان کنارشان باشد.

صبح که می‌شود، پیش از آنکه خبرنگار باشد، مادر است؛ چند دقیقه برای صبحانه، چند دقیقه برای مرتب کردن لباس بچه‌ها، شانه زدن موهای دخترانش و چند دقیقه برای شنیدن حرف‌هایشان؛ همان چند دقیقه‌هایی که شاید برای یک کودک، از ساعت‌ها مهم‌تر باشد.

بعد تلفن زنگ می‌خورد.

یک خبر، یک حادثه، یک جلسه یا مأموریت.

و دوباره باید رفت.

یک روز را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

خانه پر از مهمان بود. آخرین کارهای آشپزی مانده بود که تلفن زنگ خورد.

یک اتفاق مهم رخ داده بود و باید همان لحظه خودم را می‌رساندم.

مهمان‌ها ماندند، غذای نیمه‌پخته روی اجاق ماند و من راهی شدم.

وقتی برگشتم، مهمان‌ها پذیرایی شده بودند و آماده رفتن بودند.

لبخند زدم؛ اما می‌دانستم یکی دیگر از همان لحظه‌هایی را از دست داده‌ام که دیگر تکرار نمی‌شوند.

با این حال، بعضی خبرها را نمی‌شود به فردا سپرد.

شاید سخت‌ترین بخش خبرنگاری همین باشد؛ انتخاب میان لحظه‌ای که دیگر برنمی‌گردد و مسئولیتی که نمی‌توانی زمین بگذاری.

اما قصه فقط سختی نیست.

اگر خبرنگاری فقط خستگی و از دست دادن بود، شاید سال‌ها پیش قلم را کنار می‌گذاشتم.

بارها خسته شده‌ام، بارها دلم خواسته همه چیز را برای مدتی کنار بگذارم؛ اما هر بار که خبری صدای کسی را رسانده، گرهی از کار مردم باز شده یا مادری گفته «بالاخره صدای ما شنیده شد»، دوباره به پشت همان میز برگشته‌ام.

همین لحظه‌ها به من یادآوری کرده‌اند که چرا هنوز می‌نویسم.

چون خبرنگاری برای من فقط یک شغل نیست؛ بخشی از زندگی من است.

حتی در روزهایی که خود زندگی، بزرگ‌ترین اتفاق را برایم رقم می‌زد.

یک روز مانده بود به تولد فرزندم. روزهای آخر بارداری بود، اما مسئولیتی در قبال جامعه خبرنگاران داشتم که نمی‌خواستم نیمه‌تمام بماند.

پیگیری کردم، هماهنگ کردم و کار را به سرانجام رساندم.

چند روز بعد از تولد فرزندم، در حالی که هنوز نوزادم روزهای اول زندگی‌اش را می‌گذراند، دوباره راه افتادم؛ این بار با کودکی در آغوش، برای پیگیری همان مسئولیتی که به آن باور داشتم.

شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد.

اما خبرنگار می‌داند بعضی اتفاق‌ها منتظر آماده شدن تو نمی‌مانند.

زندگی هم منتظر نمی‌ماند.

و مادر بودن هم تعطیل نمی‌شود.

پس یاد می‌گیری همه را با هم زندگی کنی؛ مادر باشی، همسر باشی، دختر یک خانواده باشی و در کنار همه این‌ها، خبرنگار بمانی.

مردم معمولاً نتیجه را می‌بینند؛ خبری که منتشر شده، گزارشی که خوانده‌اند، تصویری که دیده‌اند.

اما پشت هر خبر، انسانی ایستاده است؛ با خستگی، دلتنگی، نگرانی و گاهی کودکی که در خانه منتظر برگشتنش است.

شاید امشب هم ساعت از دو بامداد گذشته باشد.

بچه‌ها خوابیده باشند. خانه ساکت باشد. غذای فردا آماده شده باشد و کیف خبرنگاری کنار در منتظر صبح مانده باشد.

و چراغ آشپزخانه هنوز روشن باشد.

چراغی که فقط خانه را روشن نمی‌کند؛ مسیر زنی را روشن نگه داشته که سال‌هاست میان عشق به خانواده و تعهد به قلم، هیچ‌کدام را انتخاب نکرده؛ هر دو را زندگی کرده است.

و شاید تمام معنای خبرنگاری همین باشد:

روایت زندگی دیگران، در حالی که بی‌صدا، از کنار بخشی از زندگی خودت گذشته‌ای.

این روایت یک شب نیست؛

روایت ۳۶۵ روزی است که یک مادر خبرنگار، هر صبح دوباره آغاز می‌کند؛ مادر می‌شود، خبرنگار می‌شود و باز هم چراغ خانه و چراغ قلمش را روشن نگه می‌دارد.

ویردارخبر | خبر دقیق، قلم ماندگار

خبرنگار؛
سارا سپهوند
سارا سپهوند
سردبیر